۱ـ اصل حقارت[۵۰]: آلفرد آدلر در رشد و توسعهی نظریهی خود، به این اشاره کرده است که احساس خودکمبینی یا حقارت در افراد، ناشی از نقص و ضعف جسمانی است. احساس خودکمبینی را در روانشناسی احساس حقارت مینامد. آدلر عقیده داشت که همه افراد آدمی دارای احساس حقارت هستند و همین احساس حقارت باعث میشود که مردم در جهت از بین بردن آن و یا در جهت بهتر یا برتر شدن تلاش زیادی را از خود نشان دهند. ولی باید توجه داشت که این تلاش، تلاشی رقابتانگیز در جهت برتر شدن از دیگران نیست، بلکه تمایل مثبتی است برای غلبه کردن بر نقصها و کمبودهای خود، تا از این طریق به تکامل فردی دست یابد(راس، ۱۳۸۶).
(( اینجا فقط تکه ای از متن درج شده است. برای خرید متن کامل فایل پایان نامه با فرمت ورد می توانید به سایت feko.ir مراجعه نمایید و کلمه کلیدی مورد نظرتان را جستجو نمایید. ))
۲ـ اصل برتری جویی[۵۱]: آدلر در آغاز کار خود مانند فروید جنسیت را مهمترین انگیزهی رفتار آدمی میدانست اما به زودی نظر خود را تغییر داد و پرخاشگری را جانشین جنسیت کرد، یعنی آدمی را در درجهی اول موجودی پرخاشگر معرفی کرد. پس از چندی این نظر را نیز تغییر داد و قدرتطلبی را جایگزین پرخاشگری کرد. برتریجویی در اساس از عقدهی حقارت سرچشمه میگیرد و این دو از یکدیگر تفکیک ناپذیر نیستند. نکتهی جالب این است که منظور آدلر از برتریجویی تسلط و ریاست بر دیگران نیست بلکه آن را عاملی برای وحدت بخشیدن به شخصیت میداند، عاملی برای کوشش در بهتر و کاملتر شدن شخص و به فعل در آوردن استعدادهای بالقوه خود و نیز گام برداشتن در راه کمال نفس است. این انگیزه نه تنها جزء زندگی آدمی بلکه این زندگی او است و همین انگیزه است که انسان را از هنگام زادن تا واپسین دم زندگی از مرحلهای به مرحله دیگر پیش میبرد و جنبه اجتماعی او را تقویت میکند(کریمی، ۱۳۸۴).
۳ـ شیوه زندگی[۵۲]: شیوه زندگی بخشی از نظریهی شخصیت آدلر است و در تمام نوشتههایش مکرر به کار رفته است و مشخصترین بعد روانشناسی فردی است. شخص بر اساس شیوهی زندگی خاص خود ایفای نقش میکند. در واقع آن کلی است که به اجزاء فرمان میدهد. شیوهی زندگی تعیین کنندهی بیهمتایی شخصیت فرد و ارائه دهندهی اندیشه و افکار آدلر است. شیوهی زندگی مهمترین عاملی است که انسان زندگیش را بر اساس آن تنظیم میکند و حرکتش را در جهان و زندگی مشخص میکند. شیوهی زندگی مجموعهی عقاید، طرحها و نمونههای عادتی رفتار، هوا و هوسها، هدفهای طویل مدت، تعیین شرایط اجتماعی و یا شخصی است که برای تأمین امنیت خاطر فرد لازم است. شیوهی زندگی فرضیاتی است که در آن نحوهی تفکر، احساسات، ادراکات، رویاها و غیره مطرح هستند. شیوهی زندگی نوع خاص واکنش فرد در برابر مواضع و مشکلات زندگی است(شفیع آبادی، ۱۳۸۹).
۴ـ خود آگاهی[۵۳]: آدلر با فروید در مورد وجود «ضمیر نیمه هشیار» و «ضمیر ناخودآگاه» مخالف است و همهی اهمیت را به «خودآگاه» میدهد و عقیده دارد که انسان از اعمال خود، آگاهی دارد و میتواند با خودنگری(درون نگری) بفهمد که چرا رفتار وی آن گونه است که هست. به عبارت دیگر آدمی میداند که چه میکند، چرا میکند و هدف او چیست. آدمی میتواند هدفی را پیش رو داشته و برای رسیدن به آن کوشش کند و راه رسیدن به هدف ها را آگاهانه برگزیند. در واقع انکار نیمهآگاه و ناخودآگاه و تردید آدلر نسبت به اهمیت جنسیت در نظریهی فروید بود که سبب اختلاف میان آنها و پایان بخشیدن به همکاری گردید(کریمی، ۱۳۸۴).
۵ـ علایق اجتماعی: تلاش برای برتر و بهتر شدن، در ابتدا بر اساس نیاز به غلبه بر احساس حقارت در خود فرد قرار دارد. به هر حال زمانی که فرد سالم به خود برتربینی برسد، انگیزهی تکامل و کمال و توجه به رفاه و آسایش دیگران و توجه به انجمنها و موسسات اجتماعی گسترش مییابد. آدلر علاقهی اجتماعی را نه تنها به عنوان یک ویژگی شخصیتی در نظر میگیرد بلکه آن را به عنوان هدف درمانی برای کسانی که خواهان کمک درمانی هستند در نظر گرفت(راس، ۱۹۹۲).
۶ـ غایت و هدف زندگی: آدلر بر خلاف فروید شکلدهی رفتارها را ناشی از هدفهای انسان میداند یعنی رفتار انسان را تابع هدفهایی میداند که در پیش روی او قرار دارد. البته او مانند فروید از اهمیت گذشته آدمی و تأثیری که در گذشتهی شخص بر خود او دارد غافل نیست اما معتقد است که گذشته حدود صحنه عمل را نشان میدهد و این آینده است که چگونگی عمل بازیگران را در این صحنه معین میکند(کریمی، ۱۳۸۴).
۷ـ خود خلاق[۵۴]: بر خلاف فروید که رفتار را نتیجهی نیرو های ناهشیار مبهم میدانست و یا بر خلاف یونگ که میگفت: تجارب اولیهی زندگی کنترل کننده و تعیین کننده چگونگی رفتار ما هستد، آدلر خاطر نشان کرده است که ما قادر هستیم هشیارانه اعمال و اهداف مان را انتخاب کنیم. آدلر چنین توانایی انتخابی را خود خلاق نامید که هشیارانه بوده و در هسته(مرکز) شخصیت قرار دارد(راس، ۱۹۹۲).
۸ـ ترتیب تولد[۵۵]: آدلر اولین روان شناسی بود که به اهمیت ترتیب تولد بر روی شکلگیری شخصیت تأکید نمود. به اعتقاد وی کودکان اول با کودکان میانه و کودکان میانه با کودکان آخر تفاوت دارند. او معتقد بود کودکان اول توجه زیادی از والدین دریافت میکنند و لذا به سمت کودکان وابسته گرایش دارند. وقتی کودک دوم متولد میشود کودکان اول احساس میکنند فردی دیگر در کسب توجه والدین با آنان شریک شده است بنابراین کودکان اول احساس حقارت بیشتری را تجربه میکنند. او اعتقاد دارد که در بین آنها کودکان نوروتیک و دارای مشکل بیشتر یافت میشوند. کودکان میانه که بعد از کودکان اول قرار میگیرند وضعیت بهتری دارند، این کودکان تلاش بیشتری برای برتری دارند و در مقایسه با کودکان اول به رقابت بیشتری میپردازند و احتمالاً از استقلال بیشتری برخوردارند. کودکان آخر نیز مانند کودکان اول به وابسته بودن گرایش بیشتری دارند زیرا از سوی همه اعضای خانواده مورد توجه قرار میگیرند و وابسته بار میآیند. پژوهشهایی که در ارتباط با ترتیب تولد و ویژگیهای شخصیتی به عمل در آمده است در همه موارد نظر آدلر را مورد حمایت قرار ندادند(دارابی، ۱۳۸۴).
۳ـ۲ـ۲ دیدگاه های رفتاری :
مکتب رفتارگرایی[۵۶] بر اساس مفاهیم یادگیری[۵۷] بنا شده است و بانیان اصلی آن فیزیولوژیست معروف روسی ایوان پاولف[۵۸] و روانشناس آمریکایی جان.بی.واتسون[۵۹] بودهاند. البته افراد دیگری نیز مانند وی.ام.بکتریف[۶۰]، ادوارد ثرندایک، کلارک هال[۶۱]، ادوارد تولمن[۶۲] و بالأخره بی.اف.اسکینر[۶۳] در پایهگذاری این مکتب سهم به سزایی داشتهاند(شاملو، ۱۳۸۲).
ـ نظریه واتسون: ایوان پاولف، فیزیولوژیست بزرگ روسی در سالهای بین ۱۹۰۶ تا ۱۹۲۷ میلادی به اکتشاف بسیار ارزندهای در زمینه انعکاسهای شرطی دست یافت از آن جمله میتوان از کشف نوعی یادگیری نام برد که یادگیری شرطی کلاسیک[۶۴] نامیده میشود(شاملو، ۱۳۸۲). عدهای از روانشناسان آمریکایی جریان شرطیشدن کلاسیک را اساس تدوین یک مکتب روانشناسی علمی، عینی و آزمایشگاهی قرار دارند. رهبر و پیشرو این روان شناسان جان.بی. واتسون بود که در فاصلهی سالهای ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۵ رهبری این نهضت را عهده دار شد. اعتقاد او بر این بود که روانشناسی باید از قلمرو نظریات و روشهای ذهنی، دروننگری و عقاید خصوصی بیرون بیاید و ضمن تعریف دقیق پدیدههایی که با آن سروکار دارد از نظریات و روشهای علوم طبیعی برای بررسی این پدیدهها استفاده کند. به همین دلیل واتسون در اولین قدم روانشناسی را علم تحقیق در رفتار تعریف کرد. او مکتب خود را بیهوریسم نام نهاد که در فارسی به مکتب رفتار گرایی معروف شده است(شاملو، ۱۳۸۲).
به طور خلاصه میتوان گفت، واتسون ادعا کرد که کل رفتار یا شخصیت انسان از یادگیری است. واتسون همانند بسیاری از رفتارگرایان آن زمان معتقد بود که نوزاد به صورت یک لوح سفید یا صفحهی خالی در انتظار نوشته شدن چیزی بر روی آن از طریق تجربههای یادگیری است(هافمن و همکاران، ۱۹۹۷).
ـ نظریه یادگیری عاملی اسکینر: بی.اف.اسکینر یکی از بزرگترین رفتارگرایان معاصر است که به زعم بسیاری از روانشناسان به طرز تفکر علمی و غیر علمی درباره موجودات زنده و به خصوص انسان تأثیرات عمیق و وسیعی گذاشته است. او در سال ۱۹۰۴ در آمریکا به دنیا آمد، پس از سالیان دراز تحصیل و تحقیق در رشته روانشناسی و به ویژه رفتار شناسی به این نتیجه رسید که رفتارهای انسان عمدتاً بر اساس یادگیری به وجود میآیند و بر اثر یادگیری هم تغییر میکنند. یعنی آنچه را که ما روان مینامیم و اسکینر رفتار بشر میخواند، أعم از دانش، بینش، زبان، مهارتها، ارزشها، خصوصیات شخصیت و همچنین خود شخصیت همگی از طریق آموختن شکل میگیرند و تکامل مییابند. بنابراین شناخت یا کشف قوانین یادگیری، کلید شناخت رفتار انسان است. با شناخت این قوانین میتوان رفتار انسان را توصیف، توجیه، پیشبینی و کنترل کرد و حتی آنرا تغییر داد. اسکینر بر اساس کشفیات و نظریات پاولف، واتسون و ثورندایک به این نتیجه رسید که تقریباً تمام رفتارهای انسان تحت تسلط و نفوذ عوامل تقویت کنندهی محیط به وجود میآیند یا تغییر میپذیرند(شاملو، ۱۳۸۲). بنابراین به نظر اسکینر، مطالعه شخصیت شامل کشف طرح منحصر به فرد روابط بین رفتار یک جاندار و پیآمدهای تقویت کنندهی آن است. به این ترتیب او با مطالعه ویژگیهای روح فرض شدهی درونی(شخصیت) که به نظر میرسد رفتار فرد را بر میانگیزد مخالف است(هجل و زیگلر، ۲۰۰۰). اسکینر میگوید اگر شما کمرو هستید و از نزدیک شدن به دیگران واهمه دارید، به این علت است که شما در نتیجهی تعاملهای پیشین با اعضای خانواده، دوستان، معلمان و دیگران یاد گرفتهاید که به این طریق رفتار کنید. شخصیت دقیقاً یک پدیدهی بیرونی و قابل مشاهده است که ریشههای زیستی یا درونی آن کم یا هیچ است(هافمن و همکاران، ۱۹۹۷).
۴ـ۲ـ۲ دیدگاه انسان گرایی:
نظریه انسانگرایی[۶۵] در دهه ۱۹۵۰ تا اندازهای به عنوان واکنشی علیه نظریههای رفتارگرایی و روانکاوی نمایان شد. اتهامی که به این نظریهها وارد شده این است که آنها انسانیتزدایی کردهاند(ویتن، ۲۰۰۲). نظریههای انسانگرایی، شخصیت را از درون به بیرون مطالعه و بر تجربههای درونی احساسها و افکار و ارزش بنیادی موجود انسانی تأکید میکنند. از دیدگاه انسانگرایی افراد اساساً خوب هستند(یا حدأقل خنثی) و سایق مثبتی به سوی خودشکوفایی دارند(هافمن و همکاران، ۱۹۹۷).
۵ـ۲ـ۲ نظریه کارل راجرز:
راجرز ساختار شخصیت را فقط بر حسب یک سازه که آن را «خود» نامید و این روزها به خودپنداره[۶۶] بیشتر معروف است در نظر گرفت. خودپنداره مجموعهای از عقاید دربارهی ماهیت، ویژگیهای منحصر به فرد و رفتار معمول شخص است. خودپنداره شما تصویر ذهنی شما از خودتان است، یعنی مجموعهای از ادراک خویشتن است. برای مثال خودپنداره میتواند عقایدی از این قبیل باشد «من آدم آسانگیری هستم»، «من خجالتی و موذیام»، «من خوشگلم»، یا «من سخت کوشم». به عقیده راجرز آدمها از خودپندارهشان آگاهند و خودپنداره در ناهشیار آنها پنهان شده است(ویتن، ۲۰۰۲). راجرز برای هماهنگی بین خودپنداره و تجربههای واقعی زندگی شخص اهمیت زیادی قائل بود. او اعتقاد داشت که سلامت روانی ضعیف و ناسازگاری ناشی از ناهمخوانی و ناهماهنگی بین خودپنداره و تجربههای زندگی واقعی است(هافمن و همکاران، ۱۹۹۷).
۶ـ۲ـ۲ نظریه صفات :
برخی از روانشناسان به این نتیجه رسیدهاند که پژوهشهای جدید شخصیت عمدتاً میبایست بر پایهی صفت قرار داشته باشند. در دهه ۱۹۶۰ والتر میشل[۶۷] باعث مجادلهای در روانشناسی شد که دربارهی تأثیر نسبی متغیرهای شخصی پایدار مثل صفات، نیازها و همچنین تأثیر متغیرهای مربوط به موقعیت بر رفتار بود و این جر و بحث تا پایان دهه ۱۹۸۰ ادامه یافت و اغلب روانشناسان شخصیت با پذیرش رویکرد تعاملی به این نتیجه رسیدند که برای تبیین کاملی از ماهیت انسان، صفات شخصی ناپایدار، جنبههای متغیر موقعیت و تعامل بین آنها را باید در نظر داشت(شولتز و شولتز، ۱۹۹۴).
ـ نظریه صفت آلپورت: آلپورت اعتقاد داشت که بهترین شیوه برای درک شخصیت، بررسی یک فرد و سپس مرتب کردن صفتهای شخصیت منحصر به فرد او در یک سلسله مراتب به گونهای است که صفتهای مهم و فراگیر در بالا و صفتهای دارای اهمیت کمتر در پایین سلسله مراتب قرار گیرند. بدین ترتیب صفتها در سه گروه قرار میگیرند: اصلی، مرکزی و ثانوی. در بالاترین سلسله مراتب آلپورت، صفتهای اصلی قرار دارند. آلپورت معتقد بود که برخی صفتهای شخصیتی نادر افراد، پیرامون یک یا دو ویژگی بنیادین (اصلی) گرد میآیند و این صفتها تمام یا تقریباً تمام جنبههای زندگی آنها را تحت تأثیر قرار میدهند. بر خلاف تعداد اندکی از افراد که صفتهای اصلی را نشان میدهند، آلپورت بر این باور بود که هر فردی دارای صفتهای مرکزی است، گرایشهای رفتاری ویژهای که تا اندازه زیادی شاخص فرد محسوب میشوند. هرگاه شما از برخی از دوستانتان بخواهید که پنج واژه یا بیشتر را که شخصیت شما را توصیف میکند، بنویسند (برای مثال خونگرم، باهوش، جاهطلب و…) این واژهها صفتهای مرکزی شما خواهند بود. بر اساس نظریه آلپورت هر یک از ما صفتهای مرکزی متعددی داریم که به سادگی توسط دیگران شناسایی میشوند. در الگوی آلپورت به غیر از موارد یاد شده صفتهای دیگری نیز وجود دارند که صفتهای ثانوی[۶۸] نامیده میشوند. صفتهای ثانوی نسبت به صفتهای اصلی یا مرکزی از پایداری و کلیت کمتری برخوردارند. علاقه به گردش در هوای آزاد و لذت بردن از فیلمهای خارجی از جمله موارد صفتهای ثانویه هستند(هافمن و همکاران، ۱۹۹۷).
۷ـ۲ـ۲ نظریه ریموند کتل[۶۹] :
کتل روشهای تحلیل چند متغیری و تحلیل عاملی را در مطالعه شخصیت ارائه نمود. این روشها، روشهای آماری است که به طور هم زمان روابط بین چندین متغیر و عامل را بررسی میکند. کتل با بررسی عینی سوابق زندگی فرد و با بهره گرفتن از مصاحبه شخصی و اطلاعات پرسشنامهای، صفات گوناگونی را شرح داد که نمایانگر واحدهای اساسی شخصیت هستند. صفات هم زمینه زیستی دارند و هم تحت تأثیر محیط و یادگیری هستند. صفات زیستی عبارتند از : جنس، اجتماعی بودن، پرخاشگری و محافظت از والدین. صفات آموخته شده محیطی شامل عقاید فرهنگی نظیر کار، مذهب، صمیمیت، عشقورزی و هویت است(کاپلان و سادوک، ۲۰۰۳). کتل صفت را یک “ساختار روانی” میداند که از مشاهدهی رفتار خاص انسان استنباط میشود و مسئول نظم و تداوم این رفتار است. محور اصلی نظریهی او تمایزی است که بین دو نوع صفات قایل میشود. صفات صوری هستند به صورت عوامل و پدیدههای زیربنایی شخصیت فعالیت میکنند و از صفات صوری میتوان به آنها پیبرد. صفات عمقی را تنها با روش تحلیل عوامل میتوان شناخت. کتل به صفات عمقی اهمیت بیشتری میدهد، زیرا آنها را اساس و اصل ساختمان شخصیت میداند. او معتقد است که صفات صوری در اثر ارتباط صفات عمقی با یکدیگر حاصل میشوند و نسبت به صفات عمقی پدیدههای بی ثباتتری هستند. هر صفت عمقی مشخص و واحد، ممکن است محصول عوامل ارثی یا محیطی، یا پیوند آنها باشد در حالی که صفات صوری نتیجهی درآمیختن این عوامل هستند. کتل صفات عمقی را به دو دسته تقسیم میکند: یکی آنها که عوامل ارثی یا ساختمان جسمی را شامل میشود و صفات بدنی نام دارد و دیگری آنهایی که ناشی از عوامل محیطی هستند و به آنها صفات شکل گرفته از محیط[۷۰] میگویند. صفات را بر این اساس که خود را به چه صورتی نشان میدهند نیز می توان به چند دسته تقسیم کرد. به صفاتی که فرد را به سوی هدفی به حرکت در میآورند، صفات پویا[۷۱] میگویند. به صفاتی که استعداد، قابلیت و توانای فرد را برای رسیدن به هدفی نشان میدهند، صفات توانشی[۷۲] گفته میشود و بالأخره صفاتی که مربوط به ساختمان جسمانی میشوند و خصوصیاتی مانند انرژی، واکنش عاطفی یا سرعت عکس العمل را نشان میدهند، صفات خلقی نام دارند(شاملو، ۱۳۸۲).
۸ـ۲ـ۲ نظریه هانس آیزنک :
به عقیده آیزنک “شخصیت به مقدار زیاد توسط ژنهای فرد تعیین میشود". در نظریه آیزنک این که چگونه وراثت به شخصیت مرتبط میشود، تا اندازهای از طریق شرطیسازی است. آیزنک میگوید: برخی افراد را راحتتر از دیگران میتوان شرطی کرد و این به علت تفاوتهای موجود در عملکرد فیزیولوزیکی آنهاست. این تنوع در قابلیت شرطیشدن بر صفات شخصیتی که افراد از طریق فرایندهای شرطیسازی کسب میکنند، تأثیر میگذارد(ویتن، ۲۰۰۲). از سوی دیگر، آیزنک دریافت که اکثر شخصیتها را میتوان بر حسب دو بعد درونگرایی ـ برونگرایی و استواری ـ نااستواری توصیف کرد. آیزنک از همان زمان بعد سومی را نیز به نام بهنجاری ـ روان پریشیگرایی پیشنهاد کرده بود که به اعتقاد وی با دو بعد اول در تعامل است. شخصیتی که نمرهی بالایی در روان پریشیگرایی میگیرد رفتاری خصمانه، خود متمرکز بین و ضد اجتماعی دارد و به طور کلی از نظر دیگران عجیب و غریب تلقی میشود(هافمن و همکاران، ۱۹۹۷).
۹ـ۲ـ۲ مدل پنج عاملی صفات شخصیت :
پل کوستا و رابرت مک کری(۱۹۹۵ـ۱۹۹۲ـ۱۹۸۵) نیز از تحلیل عاملی برای دستیابی به نظریه صفت جدید ـ نظریه پنج عاملی ـ استفاده کردند(هافمن و همکاران، ۱۹۹۷). آنها معتقدند که اغلب جنبههای شخصیت از پنج صفت عمده ناشی شدهاند: روان رنجورخویی، برونگرایی، گشودگی به تجربه، خوشایندی(مطبوع بودن) و وظیفه شناسی(ویتن، ۲۰۰۲).
این پنج بعد عمدهی شخصیت که اغلب پنج عامل عمده نامیده میشوند در زیر توصیف شدهاند:
گشودگی نسبت به تجربه: افرادی که در این عامل در سطح بالایی قرار میگیرند خیال پرداز، کنجکاو و گشوده نسبت به افکار تازه و علاقهمند به امور فرهنگی هستند. در مقابل افرادی که نمرههای پایین کسب میکنند نسبتگرا، واقع بین، دارای علایق محدود و غیرهنرمندانه هستند.
مسئولیتپذیری یا وظیفه شناسی: این عامل از یک سو با صفتهایی مانند مسئولیت، خویشتندار، منظم و موفق و از سوی دیگر با صفتهایی مانند غیر مسئول، بیتوجه، تکانشی، تنبل و غیر قابل اعتماد در ارتباط است.
برونگرایی: این عامل از یک سو بین افرادی که اجتماعی، خونگرم، پر حرف، خوشگذران و عاطفی هستند و از سوی دیگر افراد درونگرایی که گوشهگیر، آرام، منفعل و خوددار هستند فرق میگذارد.
توافقپذیری یا مطبوع بودن: افرادی که در این عامل در سطح بالایی قرار میگیرند خوشطینت، گرم، نجیب، دارای حس همکاری، خوشبین و خیرخواه هستند در حالی که افرادی که در این عامل نمرههای پایینی میگیرند تحریکپذیر، اهل بحث و جدل، بیرحم، بدگمان، فاقد حس همکاری و کینهجو هستند(ویتن، ۲۰۰۲).
روان رنجورخویی: افرادی که در سطح بالای روان رنجورخویی قرار میگیرند از نظر هیجانی نااستوار و مستعد ناامنی، اضطراب، احساس گناه، نگرانی و نوسان خلق هستند و افرادی که در انتهای دیگر این عامل قرار میگیرند از نظر هیجانی استوار، آرام، یکنواخت، آسانگیر و آسوده هستند(هافمن و همکاران، ۱۹۹۷).
مک کری و کوستا مانند کتل معتقدند که شخصیت را میتوان با ارزیابی صفاتی که آنها مشخص کردهاند به نحو شایستهای توصیف کرد. سایر پژوهشگران در تحقیقات متعدد از ادعای آنها حمایت کردهاند و مدل پنج عاملی در روانشناسی امروزی نظریهی شخصیت مهمی شده است و البته با این حال تعدادی از نظریه پردازان نیز از این مدل انتقاد کردهاند(ویتن، ۲۰۰۲).
۳ـ۲ پیـشینه پژوهـش
کبرا هیکل(۱۳۸۸) در پژوهشی با عنوان رابطه بین ویژگیهای شخصیتی و حمایت اجتماع با رضایت شغلی معلمان به این نتایج دست یافت که از لحاظ مؤلفههای وجدانی بودن، برونگرایی و توافق و حمایت اجتماعی با رضایت شغلی ارتباط معناداری وجود دارد اما از لحاظ مؤلفههای رواننژندی و بازبودن با رضایت شغلی ارتباط معناداری وجود ندارد. همچنین تجزیه و تحلیل دادهها با بهره گرفتن از روش رگرسیون چند متغیری نشان داد که بین برونگرایی، وجدانی بودن، توافق و حمایت اجتماعی با رضایت شغلی معلمان زن شهر اهواز رابطه چندگانه وجود دارد.
با توجه به تحقیقی که صادقیان و جلالی(۱۳۸۷) با عنوان بررسی مقایسهای ویژگیهای شخصیتی خلبانان، پزشکان و معلمان انجام دادند، بر این اساس، در بین خلبانان میزان برافراشتگی مقیاسهای دروغ پردازی[۷۳]( L )، هیستری[۷۴]( HY) از سایر مقیاسها بیشتر بود، ضمن این که برافراشتگی این مقیاسها در بین خلبانان بالاتر از دیگر گروههای شغلی است. میزان برافراشتگی مقیاس اصلاح ( K ) در بین پزشکان از سایر مقیاسها بیشتر بود که برافراشتگی این مقیاس در بین پزشکان بالاتر از دیگر گروههای شغلی است و معلمان نیز در مقیاسهای افسردگی[۷۵]D ) (، انحراف جامعه ستیزی[۷۶]( Pd )، ضعف روانی[۷۷]( Pt )، پارانویا[۷۸]( Pa ) برافراشتگی نشان دادند.
محمدی(۱۳۸۷) در پژوهش خود با عنوان بررسی و مقایسه بین فرهنگی دو کشور ایران و هند از نظر ویژگیهای شخصیتی و رابطه آن با خشنودی شغلی دبیران دبیرستانهای شهر تهران(ایران) و پونا(هندوستان) نتیجه گرفتند که در بین دبیران ایرانی و هندی از لحاظ ویژگی شخصیتی و متغیرهای شغلی تفاوت معنا داری وجود دارد.
شیروانی(۱۳۸۶) در پژوهشی با عنوان رابطهی بین ویژگیهای شخصیتی و سبکهای تفکر با رضایت زناشویی، به این نتایج دست یافت که بین پنج ویژگی شخصیت و رضایت زناشویی دبیران رابطهی معنادار و مثبت وجود دارد و از سوی دیگر، تفاوت معناداری در رضایت زناشویی دبیران زن و مرد یافت نشد.
شیرزاد(۱۳۸۶) در پژوهشی با عنوان بررسی و مقایسهی پنج عامل شخصیتی نئو و رضایت زناشویی در معلمان متأهل مقاطع تحصیلی ابتدایی، راهنمایی و متوسطه به نتایجی دست یافت که برخی از آنها در زیر آورده شده:
ـ بین معلمان متأهل زن و مرد در سه مقطع ابتدایی، راهنمایی و متوسطه از لحاظ مؤلفههای شخصیتی (روان نژندگرایی، برونگرایی و باز بودن) تفاوت وجود ندارد اما از لحاظ مؤلفههای شخصیتی(توافق پذیری و وجدانی بودن) بین آنها تفاوت وجود دارد. . ـ بین معلمان متأهل زن در سه مقطع ابتدایی، راهنمایی و متوسطه از لحاظ مؤلفههای شخصیتی رواننژندگرایی، بازبودن، توافق پذیری و وجدانی بودن تفاوت وجود ندارد اما از لحاظ مؤلفه شخصیتی برونگرایی بین آنها تفاوت معنی دار وجود دارد.
ـ بین معلمان متأهل مرد در سه مقطع ابتدایی، راهنمایی و متوسطه از لحاظ مؤلفههای شخصیتی رواننژندگرایی، برونگرایی، بازبودن و وجدانی بودن تفاوت وجود دارد اما از لحاظ مؤلفه شخصیتی توافقپذیری بین آنها تفاوت وجود ندارد.
شکرکن و همکاران(۱۳۸۶) در پژوهشی روابط ساده و چندگانه بین ویژگیهای پنجگانه بزرگ شخصیتی با تعهد حرفهای در پرستاران برخی بیمارستانهای دولتی شهر اهواز را مورد بررسی قرار دادند، نتایج این پژوهش نشان داد که بین ویژگیهای شخصیتی عصبیت با تعهد حرفهای رابطه منفی معنادار وجود دارد و بین عامل برونگرایی، بازبودن، توافق و وجدانی بودن رابطه مثبت معنادار وجود دارد.
جهانگیر(۱۳۸۶) در تحقیقی که روی پرستاران بیمارستانهای وابسته به علوم پزشکی شهید بهشتی انجام داد گزارش داد که عوامل فردی نبایستی ملاک گزینش پرستاران متعهد قرار گیرد و لازم است مدیران پرستاری بعد از استخدام کارکنان در جهت ایجاد تعهد در آنها تلاش نمایند. مدیران پرستاری میتوانند با افزایش تعهد عاطفی و تکلیفی در پرستاران میزان عملکرد آنها را افزایش دهند. بدین منظور مدیران لازم است با ایجاد رضایت از حقوق و مزایا و فراهم آوردن شرایط مناسب شغلی میزان نارضایتی کارکنان را کاهش داده و با تشویق مناسب میزان رضایت شغلی کارکنان را افزایش دهند.
سالارزاده(۱۳۸۵) در تحقیقی روی معلمان ابتدایی شهر تبریز به این نتیجه رسید که رابطه معناداری بین برونگرایی، وجدانی بودن، عزت نفس بالا و رضایت از شغل وجود دارد. . میرزامحمدی(۱۳۸۵) در تحقیقی که در منطقه پنج آموزش و پرورش تهران اجرا نمود نشان داد که بین برونگرایی، سلسله مراتب مازلو، وجدانی بودن و میزان رضایت شغلی رابطه معناداری وجود دارد اما بین جنسیت و تحصیلات یا میزان آموزش با رضایت شغلی آنان رابطه وجود ندارد.
نتایج تحقیق ادیب حاج باقری و دیانتی(۱۳۸۴) نشان داد که نزدیک به نیمی از دانشجویان پرستاری به لحاظ بارزترین خصوصیات شخصیتی لازم برای حرفه پرستاری سازگاری نداشتند.
نوربخش(۱۳۸۴) در تحقیقی بر روی معلمان تربیت بدنی در شهر اهواز نتیجه گرفت که سه عامل پاداش، وجدانی بودن و برونگرایی بهترین پیش بینی کننده رضایت شغلی معلمان تربیت بدنی است. رسولیان، الهی و افخم ابراهیمی(۱۳۸۳) در تحقیقی با عنوان ارتباط فرسودگی شغلی با ویژگیهای شخصیتی در پرستاران به این نتیجه رسیدند که میزان فرسودگی شغلی افزون بر ارتباط با متغیرهای شغلی و جمعیت شناختی، در گروههای شخصیتی مختلف نیز متفاوت است.
نتایج پژوهش حجازی(۱۳۸۱) به ارتباط آماری معنادار میان ویژگیهای شخصیتی و عملکرد شغلی اشاره دارد.
همچنین خسروی(۱۳۸۰) در پژوهشی با عنوان تناسب شخصیت و شغل اطلاعرسانی در بین ۳۲ کارشناس کاوش اطلاعات و ۸ سرپرست کتابخانه، به این نتیجه رسید که بین ویژگیهای شخصیتی و شغل اطلاع رسانی رابطه وجود دارد. فروغی(۱۳۷۵) در پژوهشی به بررسی ارتباط بین ریختهای شخصیتی با میزان رضایت پرستاران در بیمارستانهای وابسته به دانشگاه خرمآباد پرداخت. نتایج این پژوهش نشان داد بین ویژگیهای شخصیتی برونگرایی، بیثباتی هیجانی و گرایش به روان گسسته خویی با رضایت شغلی رابطه وجود دارد.
نتایج پژوهش سمیعی(۱۳۷۵) نشان داد که بین بعضی خصوصیات شخصی و ویژگیهای شغلی با تعهد سازمانی رابطه معناداری وجود دارد.